مادر فروغ به زندگی بازگشت!

 

منصوره بهکیش


حدود چهل سال است که مادر فروغ با مادران و خانواده‌های زندانیان سیاسی و اعدام شدگان آشناست. این پیوند به واسطه درد مشترکی است که از زمان شاه و جلوی زندان ها آغاز شده و تا به حال به اشکال مختلف ادامه دارد. هیچ کس و هیچ ارگانی نمی تواند این رابطه را از هم بگسلد و منعی بر آن ایجاد نماید. ما تبدیل به خانواده‌ای شده‌ایم که گاهی شاید از خواهر و برادر به هم نزدیک تریم و فقط مرگ می تواند ما را از هم جدا کند.


مادر فروغ یکی از کسانی است که با پسرش انوش و با دوستان پسرش دوست بوده است، از زمانی که من به یاد دارم و او در خانه پاستور زندگی می کرد تا به حال در خانه جدیدش، همواره در خانه اش به روی تمامی دوستان و آشنایان باز بود و به گرمی از همگی استقبال می کرد. این روحیه گرم و مهربان مادر، به او شخصیت ویژه ای داد که همواره مورد احترام همه دوستان بود و او را بر سر زبان ها انداخت. برخی تصور می کنند که شاخص بودن مادر فروغ به واسطه پسرش انوش است، در حالیکه بسیاری از مادران بوده اند که فرزندانشان موقعیتی به مراتب ویژه تر از انوش داشته اند ولی آنقدر شناخته شده نیستند، این وِیژگی های خود مادر است که او را چهره ای شاخص و مورد احترام همگان کرده است.

برخی از این وِیژگی‌ها عبارتند از:


۱- پیگیری و پایداری در زنده نگاه داشتن یاد فرزندش انوش، یعنی مادری به معنای واقعی؛
۲
¬- همراهی و همدردی با خانواده های زندانیان سیاسی و کشته شدگان؛
۳- همراهی در زنده نگاه داشتن خاوران؛
۴- جسارت و شور فراوان در بیان حقایق؛
۵- همراهی و همدردی مادی و معنوی با آسیب دیدگان اجتماعی؛
۶- شجاعت و بی باکی در برابر نیروهای امنیتی

 

این ویژگی را بسیاری از مادران و خانواده های کشته شدگان در طی این سال ها داشته و دارند، ولی جسارت و پایداری و شور فراوان مادر فروغ باعث شده که این وِیژگی ها چشمگیرتر شوند و او را بیشتر بنمایاند. مادر فروغ مانند هر انسان دیگری، کاستی هایی هم دارد ولی برجسته بودن ویژگی هایش، کاستی ها را تحت شعاع قرار می دهد.


مادر لطفی از زمان زندانی شدن انوش در زمان شاه، از جمله کسانی بود که تلاش می کرد با خانواده ها آشنا شود. به همین واسطه بسیاری کسان او را از نزدیک می شناسند. او در طی این سال ها با خانواده ها زندگی کرده است و بیشتر زندگی اش بدین منوال گذشته است. او یکی از مادرانی است که همواره پیگیر و پایدار، همراه سایر مادران و خانواده ها جلوی زندان ها در رفت و آمد بوده است و برای اعتراض به وضعیت اسفبار زندانیان و مبارزان راه آزادی و عدالت سخن گفته است. بخصوص از بیست و دو سال پیش که فرزند نازنین اش انوش را کشتند، او دیگر آرام و قرار ندارد و همواره تلاش کرده است که گرامی داشت یاد و خاطره فرزند دلبندش را به بهترین شکل ممکن برگزار کند. امسال نیز همانند سال های گذشته، تصمیم داشت خاطره انوش را که در پنجم خرداد سال ۶۷ اعدام شده بود را گرامی بدارد که نگذاشتند. دو سال قبل که بیستمین سالگرد اعدام پسرش بود، می خواست مراسم را در سالنی بیرون از خانه برگزار کند که از این کار او ممانعت به عمل آوردند و اعلام داشتند که می تواند مراسم را در خانه برگزار کند چون چهاردیواری خانه اختیاری است که اینکار را کرد. همان سال درست در روزهایی که قصد دیدار فرزندش در خارج از کشور را داشت، به خانه اش یورش بردند و برخی از وسایل شخصی اش را ضبط کردند که هنوز این وسایل را به طور کامل به او باز نگردانده اند. او در طی این مدت به خاطر حمله نیروهای امنیتی، چهار بار سلامتی اش به خطر افتاده و از هوش رفته است که این موارد به ترتیب زیر است:

- بار اول در شهریور سال ۱۳۸۶ در خاوران، به دلیل حمله نیروهای امنیتی برای بر هم زدن مراسم سالگرد اعدام های دسته جمعی سال ۶۷؛


- بار دوم در شهریور سال ۱۳۸۷ در منزل مادر سرحدی، به دلیل حمله نیروهای امنیتی برای بر هم زدن مراسم سالگرد منوچهر سرحدی؛


- بار سوم باز هم در سال ۱۳۸۷، به دلیل حمله نیروهای امنیتی به منزل مادر لطفی برای جستجوی خانه‌اش؛


- بار چهارم در ششم خرداد سال ۱۳۸۹، به دلیل حمله نیروهای امنیتی برای بر هم زدن مراسم خانوادگی انوش. این بار علاوه بر اینکه مادر بیهوش می شود، زبانش نیز بند می آید و همه را نگران وضعیت خودش می کند! بسیاری اظهار داشتند که اگر بلایی به سر مادر بیاید، ساکت نخواهند نشست و دست به اعتراض گسترده خواهند زد.


این روزها بر مادر و خانواده‌اش چه گذشت؟


امسال مادر می‌خواست مراسم یادبود پسرش را پنج شنبه ۶ خرداد در چهاردیواری خانه برگزار کند که باز هم تاب نیاوردند و از دفتر پیگیری صبا زنگ زدند و او را تهدید کردند که در صورت برگزاری مراسم، با دستگیری مادران و خانواده‌ها مواجه خواهد شد و فقط خانواده خودش حق حضور در خانه‌اش را دارند، او نیز برای رعایت حال مادران و خانواده ها، به ناچار این تعرض به حریم خصوصی‌اش را می پذیرد و عذر دوستان و همراهان را می خواهد و فقط از خانواده می خواهد که او را در این روز عزیز تنها نگذارند. آنها باز هم تاب نیاوردند و حضور خانواده را نیز مانع شدند که او دیگر این تحمیل را نمی پذیرد. نیروهای امنیتی و لباس شخصی برای مقابله با او و خانواده، اطراف خانه را محاصره می کنند و جلوی آیفون تصویری را گِل می گیرند و حدود ساعت پنج و سی دقیقه بعداز ظهر وارد حیاط خانه می شوند و مادر و خانواده را تهدید می کنند که همگی، حتی خود مادر لطفی بایستی از خانه خارج شوند و درب خانه را ببندند. مادر فروغ که دیگر صبرش لبریز شده، فریاد می زند" اینها همه فامیل هستند و مدام به خانه من می آیند. مراسم پسرم را که به هم زدید، دیگر از جان ما چه می خواهید؟!" این وضعیت حال او را دگرگون می کند و دهانش قفل و بیهوش می شود. اقدام های اولیه پزشکی توسط اعضای خانه انجام می شود و مادر کمی چشم هایش را باز می کند ولی حالش به جا نمی آید. نیروهای امنیتی با نگرانی آمبولانسی خبر می کنند و او را به بیمارستان شهدای تجریش می برند که با مخالفت خانواده و پس از اصرار فراوان، او را به بیمارستان ایرانمهر منتقل می کنند. در همین گیرودار، نیروهای امنیتی موبایل و کارت شناسایی و آدرس و تلفن تک تک اعضای خانواه را می گیرند و آنها را از خانه بیرون می کنند. مادر زبانش بند می آید و پس از آزمایش های مختلف، مشخص می شود که فشارهای وارده در چند روز گذشته به او شوک وارده کرده است.


تحمل فشار ناشی از بر هم زدن مراسم سالگرد انوش، شوکی بود که چند روز قبل به مادر فروغ وارد شده بود و با حمله نیروهای امنیتی به جمع خانوادگی‌اش، شوک نهایی وارد شد و او را به این روز انداخت. ولی بر خلاف خواسته آنها، با مراقبت‌های بسیار اعضای خانواده و کادر مجرب بیمارستان و همچنین استقامت مادر برای ماندن، دوباره زبان گشود و به زندگی بازگشت.

این روزها بر ما چه گذشت!



چند روز قبل از مراسم یادبود انوش، از دفتر پیگیری صبا به من زنگ زدند و تهدید کردند که نبایستی به خانه مادر لطفی بروم. من نسبت به این برخورد مسئولین وزارت اطلاعات معترض شدم ولی به دلیل خواست مادر و برای پیشگیری از برخورد نیروهای امنیتی در جلوی چشمان او، تصمیم گرفتم که دیدارش را به بعد موکول کنم. جمعه صبح خبر یورش به منزل مادر و سکته وی را شنیدم و بسیار برآشفتم و با خودم شروع به غرولند کردم! تا به کی باید سکوت کنیم و هر بلایی می خواهند سرمان بیاورند! چرا بعد از گذشت بیست و دو سال از کشته شدن عزیزانمان، هنوز از جمع شدن <حتی تعداد اندک> ما در هراسند و دایم ما را تهدید می کنند و مورد اذیت و آزار قرار می دهند؟!


طبق برنامه هر دو هفته یک بار، با تنی چند از مادران به خاوران رفتیم. تعدادی به خاوران آمده بودند و همگی نگران سلامتی مادر. تا شروع به گذاشتن گل کردیم، باز سر و کله نیروهای امنیتی پیدا شد و تهدیدهای همیشگی، ولی ما به کار خود ادامه دادیم. در دلم ناسزا می گفتم و حال خود را نمی فهمیدم و تصمیم گرفتیم زودتر راه بیفتیم و برای دیدار مادر فروغ به بیمارستان برویم. مادر پناهی را که حال و روز خوبی نداشت به خانه رساندم و با مادر هاشم زاده راهی بیمارستان شدیم. در بیمارستان اجازه ملاقات نمی دادند و با هزاران التماس خودم را به طبقه دوم اتاق ۴۰۷ رساندم. مادر در اتاق نبود و بعد خبردار شدم که او را برای
MRI به خارج از بیمارستان برده اند. برایش یادداشتی گذاشتم که ما همه دوستت داریم و می خواهیم که زودتر خوب شوی. منتظر ماندیم تا مادر بازگردد و به محض بازگشت و باز شدن در پشتی آمبولانس، مادر را دیدیم و او نیز ما را. او با صداهای نامشخص" واواواوا" از راننده می خواست که به نزدش برویم و ما در شوک بند آمدن زبانش، گریان به گوشه ای رفتیم. بالاخره اجازه دادند که ما جلو برویم و او خوشحال با همان آوا ما را به نزد خود می خواند. او را بغل کرده و بوسیدیم. همان موقع با خود عهد کردم که اگر زبان مادر باز نشود، آرام نخواهم نشست. با چشم های پر از اشک او را بوسیدیم و آرزو کردیم که هر چه زودتر بهبود یابد. با قلبی پر درد به خانه بازگشتم و در این فکر بودم که چه باید کرد؟

 

وضعیت مادر را جویا شدم و امیدوارم کردند که به احتمال زیاد تکلمش باز می گردد. شنبه چندین بار به بیمارستان زنگ زدم تا توانستم صدای مادر را تلفنی بشنوم. باز هم صداهای نامشخص ولی در میان حرف هایش چند صدای آشنا می شنیدم. می خواست اسمم را صدا کند و می گفت:" واواصو وا ج واوا" کمی خیالم راحت شد و امیدوار که رو به بهبود است. یکشنبه زنگ زدم و تقریباً کامل حرف می زد. با اینکه خواسته بودند که به دیدارش نرویم ولی نتوانستم و یکشنبه غروب به دیدارش رفتم. حالش خیلی خوب بود و گاهی برای بیان کلامی مکث می کرد. این چند روز، ماه ها برایمان گذشت. مادران، خانواده ها و دوستان همه و همه نگران وضعیت‌اش بودند و دلشان می خواست که به دیدارش بروند ولی برای رعایت حالش از این کار امتناع می کردند. مادر دوشنبه به خانه بازگشت و خوشبختانه حالش خوب و رو به بهبود است، فقط نیاز به آرامش و استراحت دارد. امید که سلامتی کامل را بازیابد و همان مادر همیشگی باشد. آری می خواستند زبانش را بدوزند ولی برای ادامه راهش دوباره زبان گشود و همه را شادمان کرد.


 دهم خرداد ۱۳۸۹